تبليغاتX
ستایش چشمهای تو

ستایش چشمهای تو

تک ستاره شبهای بی فانوسم شدی وقتی از خدا تکه ای نور طلب کردم....

تولدت مبارک

بعد از مدتها سلام. امشب برای من شب بزرگیه برای همین اومدم یه بار دیگه اینجا از دلم بگم که چقدر عاشقه که چقدر خوشحاله که چقدر................میلاد سبزت مبارک امید زندگانی منامیدوارم به هرچیزی که دوست داری برسی و همیشه سالم و شاد و موفق باشی

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه عزیزم تولدت مبارک

تو از تبار صداقتی و من تو را به خاطر پاکی و صداقتت می ستایم اولین بار است که در سالروز شکفتن بهار زندگی ات حضور دارم سال روز سبز تولدت را صمیمانه تبریک می گویم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:13  توسط ستایش  | 

درددل با اونی که دیگه اینجا نمیاد

سلام . چند روزه بهت سلام نکردم؟ چند روزه خبری ازت ندارم؟ چند روزه تنهام گذاشتی؟ چند وقته اینا رو نمی خونی؟یادته؟ اون روز بهت گفتم وبلاگو می خونی؟ گفتی نه گفتم پس من واسه کی می نویسم دلم خیلی برات تنگ شده پسر اما تو چی تو که دلت تنگ نشده تو که از شر من راحت شدی مگه نه؟ هنوزم نمی تونم باور کنم من موندم تنهای تنها هنوزم هر روز فکر می کنم امروز روز آخر زجرمه یا میای یا می میرم اما............نمیدونم اون روز چرا اون حرفارو بهم زدی واقعا خودت بودی؟ اون که می گفت اخرش که چی تو بودی؟ اون که گفت از اول بهت گفته بودم خودت بودی؟ اخه مگه من ازت چی خواستم که اینجوری گفتی مگه من چه حرفی زدم منم یکی بودم عین بقیه اما چرا با من اینکارو کردی چرا مگه من چیکارت کرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگه من از گل کمتر بهت گفته بودم خدایا خسته شدم چرا راحتم نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هروقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم .....................حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینمیادته می گفتی عاشق بارونی؟ این روزا تا بارون می گیره...............................دلم خیلی برات تنگ شده همش میگم اگه زنگ بزنم جوابمو میدی یا مثل اون روز میشهنمیدونم چیکار کنم تو هم که بهم نگفتی از همه بدتر همین چند شب پیش بود اصلا باور نمی کردم یه روز همینجوری ول کنی بری اما تو حتی خداحافظی هم نکردی داشتم دیوونه می شدم یعنی انقدر از من بدت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خلاصه اینکه دلم بدرقم هواتو کرده باور می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کاش یه بار دیگه..........................
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:59  توسط ستایش  | 

رنگ عشق

جماعتی عشق را آبی می دانند

همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز

که رنگ زندگی است و رنگ بهار

و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است

عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند

من اما معتقدم عشق سیاه است سیاه

چرا که آن را بارها در عمق زلال چشمهای تو دیده ام!!!!


خانه ی دوست کجاست؟  در فلق بود که پرسید سوار....آسمان مکثی کرد....رهگذر شاخه نوری که بر لب داشت به تاریکی شن ها بخشید....و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت....نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است....و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست....می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد....پس به سمت گل تنهایی می پیچی....دو قدم مانده به گل....پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی....و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد....در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی....کودکی می بینی....رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور....و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:10  توسط ستایش 

 سلام خوبی؟روزه هات قبول باشهمیدونی که خیلی خوشحالم امروز سومین روزیه که با دل شاد نفس می کشم و با خیال راحت می خوابم وای اگه بدونی چه لذتی داره ارامش داشتن خوشحال بودن و درکنارت بودن با هیچی این لحظه ها رو عوض نمی کنم .تو تو یه دستمی همه دنیا تو اون یکی دستم من اولی رو انتخاب می کنم برای همیشه
بیقرار جرعه ای خوبی.رهسپار جاده ای بی عشق.کوله باری از شک و

تردید!

در مه گنگ بی کسی.توی یک شبانه ی پاک.جاده بوی عاشقی داد.تا که

از راه تو رسیدی..........

توی اوج وحشتم بود.توی اوج دل بریدن.رفتن و رفتن و رفتن.پا گذاشتن روی

موندن!

میخواستم غریبه باشم با هرچی از جنس عشق.آشنا با تنها موندن.بیصدا

به غم سپردن!

اما اون وجود روشن روی تاریکی ها خط زد.با نگاهش حرفاشو زد.حرفهایی

از جنس بارون.پاک و عاشق.بی تملق!

شونه هاشو تکیه گام کرد.تکیه گاه خستگی هام.سرمو سپرد به شونش

به بهاری بی زمستون.به شروعی بدون پایان!

حالا این فریاد خسته.با شهامت از ته دل.به تو میگه خوبترینم:

ذره ذره ی وجودم

                  با تمام خستگی هاش

                                       تورو میخواد از ته دل

                       میخواد که با تو بمونه.بی بهونه.عاشقونه!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:10  توسط ستایش 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش....

سلام .کجایی تو آخه دلم یه ذره شده تو راست میگی اخلاقم اصلا خوب نیست حق داری برام متاسف باشی اما اینو قبول کن که جای من نیستی و نمیدونی من چی می کشم منم به خودم قول دادم دیگه مزاحمت نشم با این اخلاقم برای چی بیام تو رو ناراحت کنم اگه خودم تو این دلتنگیا بمیرم خیلی بهتره تا باعث ناراحتیت بشم منو ببخش واسه همه چی
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

من خوب می شناختمش    نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب    آن بیقرار عاشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو    شب در میان تاریکی   در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در میان آیینه ی زمان    آن دختر سکوت

در انتظار دیدن رویت نشسته بود...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد    هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد....

تا آخرین نفس    در انتظار دیدن رویت نشسته بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

افسوس دیر شد   ای کاش کمی زودتر می آمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:44  توسط ستایش 

................

ستاره ای خاموشم ، مهتابی بی نورم ، عاشقم ولی یک عاشق تنهایم...
منم همان چشمه گل آلود ، غنچه خشکیده ، بهار برگ ریزان ، با دلی خسته و پریشان....
منم همان ساحل نا آرام ، بی قرار ، چشم انتظار ، انتظار موجی عاشق
 
 که به سوی من بیاید و یک ذره از خاک وجودم را با خود در دل دریا ببرد ....
من همان دخترک تنهایم که در کوچه پس کوچه های زندگی
 
 فریاد میزنم که خدایا من تشنه محبتم!

کجاست محبت ؟ همانطور که کویر ، آرزوی قطره بارانی را دارد ،
 
 من نیز ماننده کویر آرزوی یک ذره محبت را دارم....
دلم از بی محبتی سوخته و شکسته است ، نیاز به یک ذره محبت دارد ،
 
اما کجاست همان یک ذره محبت ؟
ترانه ای بی صدایم ، شعری بی قافیه ، پرنده ای پر بسته ، همانی که در قفس نشسته!
خاموشم و سرد ، مثل پاییزم و پر از درد ....
آری من همان دخترک تنهایم که در خیال خودم به عشق بودن
 
یاری به نام تنهایی در کنارم برای خالی شدن و شکسته شدن بغض
 
در گلویم فریاد میزنم کجایی محبت؟ کجایی که من آرزویت را دارم!

آه ...

آه از تمام معشوقه ها

معشوقه هاي خوابهاي نيامده

كه بر من نزار

من وامانده از تمام عاشقي ها

من خسته از تمام راه هاي نرفته

                               غبطه مي خورند

                                            آه...   

()

 

دراين فكرم

چه مي شد اگر

كبوتر حياط

بالهايش را تا اوج

                      قرض مي داد.!

()

 

نه توانم است

كه از تركيب آن چشم بگذرم

ونه از آلودگي اين عصر غريب نانجيب

 

آخراين دل خود را

به كدام دور و دايره

                    سرگردان كرده است؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:52  توسط ستایش 

دلت میاد؟؟؟؟

سلام.این یه هفته یه جور دیگه گذشت تو که میدونی چرا من با شرایط سختی برگشتم اما فکر نمی کردم اینجوری بشه یعنی فکر نمی کردم تو.....ولش کن مهم نیست نمی خوام اینجوری فکر کنی نمی خوام فکر کنی من یه آدم........هستم که هرروز دنبال یه نفرم نمی خوام فکر کنی غیر از تو به کسی فکر می کنم آخه دلت میاد اینجوری فکر کنی؟ من نه با اون نه با هیچ کس دیگه کاری ندارم فقط برات گفتم که بعدا اعتمادت سلب نشه اما مث اینکه اصلا اعتمادی درکار نیست تو فکر می کنی اگه می خواستم باهاش حرف بزنم شماره شو به تو می دادم؟؟؟؟ اصلا به تو می گفتم؟؟؟؟ نه به خدا اگه اونجوری بود می رفتم دنبال خوشی خودم اما من که بدون تو خوشی ندارم چرا اینجوری درمورد من فکر می کنی می فهمم رفتار امروزت بخاطر همین موضوعه تقصیر منه شاید نباید بهت می گفتم نمی دونم

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروز ها دیروزها

دیدگانم همچو دالان های ناز

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

میخزند آرام روی دفترم

دستهای فارغ از افسون شعر

یاد میآرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک می خواند مرا هردم بخویش

میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو میروند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار موئی نقش دستی شانه ای

میرهم از خویش و می مانم زخویش

هرچه برجا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان میشود

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

میفشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:7  توسط ستایش 

اون 5 روز لعنتی

سلام . باز تاخیر باز مشکلات باز....سفر بودم نتونستم بیام بنویسم اما حالا اومدم بنویسم هرچند فکر می کنم دیگه مخاطب نداشته باشه چیز زیادی نمی تونم بنویسم چون خودت میدونی چه مشکلاتی درست میشه و من دیگه خسته تر از اونم که بخوام باز سوال جواب پس بدم اما چند روزیه یه چیزی مثل خوره فکرمو داغون کرده نکنه همه اینا بهونه باشه خدایا کمکم کن من فقط تو رو دارم اگه هنوز منو فراموش نکرده باشی


دلگیر نشو از من

از اینکه دلتنگم

من با خودم قهرم

با تو نمی جنگم

از دست من رفتم

از دست تو دورم

دلخور نشو از من

وقتی که مجبورم

این قسمت من بود

حرفاتو می فهمم

فرصت بده گم شم

از خاطرت کم کم

از من به دل نگیر

هم درد بی تقصیر

باشه گناه تو

پای من و تقدیر

دنیای من بی تو

دلگیر و ویرونه

این حوصله تلخه

با من نمی خونه

وقتی که می رفتم

فکر تو راحت بود

تکرار اسم من

از روی عادت بود

وقتی که می رفتی

از غصه وا موندم

مرگم چه زودم بود

فردا رو جا موندم

از من به دل نگیر

هم درد بی تقصیر

باشه گناه تو

پای من و تقدیر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط ستایش 

تو میدمی و آفتاب میشود....

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب میشود

تو آمدی زدورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

زعاجها زابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره میرسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود


سلام. من دوباره اومدم بخاطر غیبتهام ببخشید یه مشکلاتی بود که باید حل میشد سعی می کنم از این به بعد همیشه سه شنبه ها باشم راستی عید همگی مبارک اما اون بچه کوچولوی عصبانی....بچه ها کسی فرشته بداخلاق دیده؟ نمیدونم والله این بچه کوچولوی من همه چیزش با بقیه فرق داره کلی دعوا می کنه بعد میگه عیدت مبارک جالبه ها نه؟؟؟؟ خب عید خودتم مبارک روزت هم مبارک فقط نمیدونم چرا این تقویما روز فرشته نداره کاش یه روزی هم مخصوص فرشته ها بود مخصوصا فرشته های بداخلاق عصبانی که هم زود ناراحت و عصبانی میشن هم زود قضاوت می کنن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط ستایش 

روزی که مثل هیچ روزی نبود!!!!

اول سلام دوم اینکه یه هفته ای نبودم چون مخاطب نداشت ننوشتم اما حالا امیدوارم که بیاد و بخونه این هفته بهترین هفته زندگیم و یکشنبه بهترین روز زندگیم بود اما حیف که.................... شاید بار اول و آخر باشه اگه باشههنوزم باورم نمیشه یعنی من فکر می کنم خواب دیدم حتی وقتی محکم زدم تو صورتم نمی تونستم باور کنم که بیدارم و زند ه ام و .................خدایا شکرت


ای که کشیدی به صف آخرم
یاد تو همواره بود خاطرم
شعله دیدار تو باشد به دل
تشنه تر از لاله غم پرورم
عاشق پروانه صفت در سکوت
باشرر شمع تو خاکسترم
پنجره را باز بکن گل کند
با نگهت آینه باورم
کوچه دیدار ندارد قرار
تار توهم زخودی کی درم؟
جام تهی مانده به دستم بیا
جلوه نما ساقی افسونگرم
تیغ به رویم بکشی باک نیست
گرکه زتو درگذرم کافرم
سینه به راه تو کنم چاک چاک
سر به تو تقدیم کنم حاضرم
کاش شود در همه عمر من
سایه مهر تو بماند سرم
پلک تو را گر که ببندی زمن
فصل خزان تو کند پرپرم
سوختم از آتش هجران تو
ناله برون هیچ نمی آورم
فخر توام جامه دران همچنان
چشم به راه تو به سر می برم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 1:9  توسط ستایش