سلام.این یه هفته یه جور دیگه گذشت تو که میدونی چرا من با شرایط سختی برگشتم اما فکر نمی کردم اینجوری بشه یعنی فکر نمی کردم تو.....ولش کن مهم نیست نمی خوام اینجوری فکر کنی نمی خوام فکر کنی من یه آدم........هستم که هرروز دنبال یه نفرم نمی خوام فکر کنی غیر از تو به کسی فکر می کنم آخه دلت میاد اینجوری فکر کنی؟ من نه با اون نه با هیچ کس دیگه کاری ندارم فقط برات گفتم که بعدا اعتمادت سلب نشه اما مث اینکه اصلا اعتمادی درکار نیست تو فکر می کنی اگه می خواستم باهاش حرف بزنم شماره شو به تو می دادم؟؟؟؟ اصلا به تو می گفتم؟؟؟؟ نه به خدا اگه اونجوری بود می رفتم دنبال خوشی خودم اما من که بدون تو خوشی ندارم چرا اینجوری درمورد من فکر می کنی می فهمم رفتار امروزت بخاطر همین موضوعه تقصیر منه شاید نباید بهت می گفتم نمی دونم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروز ها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های ناز
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهای فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هردم بخویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تار موئی نقش دستی شانه ای
میرهم از خویش و می مانم زخویش
هرچه برجا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ